ملغمه

خرید بک لینک
مدتی پیش بالکن خانه ی ما دوتا مستاجر پیدا کرد . دو تا فاخته که معلوم نبود چرا گلدان خانه ی ما را انتخاب کردند . شاید اگر بچه تر بودم این اتفاق را یک نشانه ی خوب یا یک همچوچیزی میدانستم . ولی خب این اواخر سنگدل تر از آن بودم که بخواهم از این حضور این مهمانان ناخوانده ذوق زده بشوم . به هر حال آن قدر هم بی ذوق نبودم که چند تایی عکس نگیرم ![با صدای داوود نماینده بخوانید!]ادامه مطلب ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 3:18

دستاورد یک عمرچند وقت پیش داشتم برنامه ی دورهمی را می دیدم . موضوع برنامه ی آن شب "سالمندان" بود . مدیری از پیرزن شصت-هفتاد ساله ای دعوت کرد که به روی صحنه بیاید . میکروفون را دستش داد و ازش خواست تا در یک جمله ، حاصل این شصت-هفتاد سال عمرش را بگوید . پاسخ پیرزن مرا تکان داد : "پنج تا بچه ی خوب دارم !" صدای تشویق حضار بلند میشود .من فکر میکنم ، پس خستم !خسته ام . از این "بی شکل و شمایل" بودن خسته ام . جامعه آدم "بی شکل و شمایل" نمیخواهد . اصلا فکر میکنم جامعه بوجود آمده تا به انسان ها "شکل" بدهد . باید در دانشگاه ، دنبال دختری بگردم و عاشقش بشوم ؛ به این ترتیب یک مدت ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: من فکر میکنم هرگز نبوده,من فکر میکنم خیلی بالام,من فکر میکنم پس هستم,من فکر میکنم,من فکر میکنم زشتم,من فکر میکنم در غیاب تو,من فکر میکنم هرگز,من فکر میکردم دوستی,سهیل نفیسی من فکر میکنم,من خیلی به مرگ فکر میکنم, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 5:37

اینجا احتمالا زمانی برای خودش باغی بوده است . باغی پر از درخت . آن روز که این عکس را گرفتم هوا دلگیر بود . ابری و نمور . پاییز غوغا میکرد . چشمم به این تک درخت خشکیده افتاد . میفهمیدمش . مثل من "تنها" شده بود . " تنهایی" و "پاییز "؛ تخمی ترین ترین ترکیب دنیا !آن روز با هم دوست شدیم .تابستان سال بعدش به اینجا برگشتم . حوزه ی کنکورم در این حوالی بود . دنبال این رفیقم گشتم که دیدم نیست . تک درخت پیر رفته بود . رفته بود پیش رفقایش . برایش خوشحال شدم و برای خودم ناراحت . دوباره تنها شده بودم . ما انسانها چرا از مرگ عزیزانمان ناراحت میشویم ؟ برای آن عزیز از دست رفته نا ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 20:28

گمشده در ترجمهاگر شما هم مثل من یک خودباخته ی دلداده به غرب باشید ؛ احتمالا اصطلاح انگلیسی "take sb/sth for granted"را شنیده اید . هیچ معادل فارسی مناسبی برای این اصطلاح پیدا نمیکنم . خیلی فکر کرده ام . به نظرم ترجمه ی این اصطلاح یک ترکیبی است از اصطلاحاتی مثل "قدر چیزی را ندانستن" ، "دست کم گرفتن چیزی" ، "بدیهی پنداشتن" و یک همچوچیزهایی .منشا هیجاناتما در زندگی روزمره "هیجانات" مختلفی را تجربه میکنیم . هیجانات معمول ؛ مثل غم ، ترس .شادی ، خشم و ووو شخصا همیشه این هیجانات را بدیهی میپداشتم . بار ها در زندگی دچار این هیجانات شده ام . بار ها در زندگی از چیزی ترسیده ا ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین,السلام علیک یا رسول الله,السلام علیک یا اباعبدالله,السلام علیک یا امیرالمومنین,السلام علیک یا غریب الغربا,السلام علیک یا شمس الشموس, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:41

بنده ی برگزیده ی خدا یک پسربچه ی شنگول ده-یازده ساله بودم . طبق معمول داشتم در پیاده رویِ خیابانِ اصلیِ شهر ، ولگردی میکردم . پیاده رو مزدحم بود . نمیدانم آن روز به چه مناسبت انقدر شلوغ شده بود . در میان ازدحام ، صدای زنی را شنیدم که انگار داشت پسرش را صدا میزد . "حسین ؟ حسین ؟" به سمت صدا برگشتم . خانم نسبتا مسنی دم در یک مغازه ایستاده بود . نگاهش با نگاه من تلاقی کرد و گفت :"آقا پسر! میشه دست حسین رو بگیری و بیاریش اینجا " حسین یک جوانک مبتلا به سندروم داون بود . چند قدم آن طرف تر وسط پیاده رو ، درمیان تردد جمعیت ایستاده بود . بی حرکت بود . همان نگاه بهت آل ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: جگوار قدیمی,جگوار قدیمی در ایران,جگوار قدیمی فروشی,خریدار جگوار قدیمی,جگوار قديمي فروشي,ماشین جگوار قدیمی,خرید جگوار قدیمی,قیمت جگوار قدیمی,عکس جگوار قدیمی,فروش جگوار قدیمی در ایران, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 19:19

هر سال همین موقع ها ، اوائل مهرماه ، لوازم تحریری سر کوچه مان غلغله میشود . جوانک فروشنده به کمک پدرش ، به سختی کار مشتری ها راه می اندازند . فرصت سر خاراندن ندارند .

امسال امّا یک فرق جزیی با تمام مهر ماه های سالهای قبل داشت . جوانک فروشنده دست تنها شده بود .


نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:35

سالار عقیلی میگوید :

"به نام همه عاشقانت قسم ؛ که در راه تو[ایران] مرگ هم زندگیست"


جان لنون میگوید :

Imagine there's no countries"
It isn't hard to do
"Nothing to kill or die for

مانده ام به ساز کدامشان باید برقصم ؟!

+لینک دزدی از وبلاگ خانوم ستــ ـاره
ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:35

هر جا ارتباطی بین انسانها شکل بگیرد هنجار هایی هم پدید می آیند . فضای مجازی هم همینطور است . اینجا هم در ارتباط با دیگران ، ناگزیر باید هنجار هایی را رعایت کنی تا از ایجاد دلخوری و تعارض ممانعت شود . مثلا اینکه طرف مقابل را به صورت اول شخص خطاب کنی یا سوم شخص . اینکه راجع به چه موضوعاتی حرف بزنی و چه حرف هایی را به زبان نیاوری و خیلی باید و نباید های دیگر . همین حذف وبلاگ هم پرسش برانگیز است . آیا من حق داشتم وبلاگم را حذف کنم ؟ به هرحال وبلاگ من دویست سیصدتایی نظر داشت . هزاران واژه و جمله ای که توسط دوستان دیگر اینجا نگاشته شده بودند . آیا من این حق ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:38

برگشته ام به نقطه ی صفر . میخواهم همین اول کار تکلیفم را با این وبلاگ روشن کنم . به نظر من آدمیزاد هر کاری را برای انگیزه ای انجام میدهد . انگیزه ی من از خلق یک وبلاگ چیست ؟ چرا وبلاگ مینویسم ؟ اگر بخواهم در همین جملات آغازین ، یک جورصداقت انتحاری به خرج دهم (!) باید بگویم بدم نمیامد ملت بیایند برایم کامنت بگذارند که چه افکار عمیقی داری و فلان و بهمان . به نظر من میل انسان به تحسین شدن کتمان ناپذیر است . اما آیا هدفم از نوشتن وبلاگ این بود ؟ به نظرم نه . اصلا آیا من واقعا افکار عمیقی دارم؟ نسبت به خیلی از هم سن وسالانم بله ؛ ولی نسبت به خیلی ها هم نه . شای ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: this is it ground zero, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:38

بچه که بودم یک جایی خواندم که ما وقتی بدنیا می آییم قلبمان به مثابه ی یک لوح سفید است . با هر کار بدی که می کنیم یک لکه ی سیاه روی قلبمان مینشیند . چند روز پیش یاد همین حرف افتادم . یک دفعه یادم آمد : اِ ! من دیگر بچه نیستم . حتی دیگر نوجوان هم نیستم .از اردیبهشتی که در راه است میترسم . اردیبهشت 76 تا اردیبهشت 96 . 20 سال . رُندِ رُند ! به دنیا که آمدم قلبم سفید بود و موی پدرم سیاه . در این بیست سال قلبم را سیاه کردم و موی پدرم را سفید . عجیب اینکه بی شرمانه این قضیه برایم مهم نیست . انگار همه ی ارزشها برایم بی معنا شده باشند .ارزش ! از این بیست سال ، پانزده سالش به فراگی ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:38

صفحه بندی